تبليغاتX
شاد باش شادی آور شاد کن(محمد دهدار-دبی)




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





29 بهمن ، روز سپندارمذگان ، روز عشاق ایرانی شاد باد

29 بهمن ، روز سپندارمذگان ، روز عشاق ایرانی شاد باد

ولنتاین یا سپندارمذگان ؟!

با عرض پوزش بخاطر بلندی مطلب

و با تشکر ازG230030.gifمدیریت سایت سبندار مزکان 

 وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فكر می كنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید!

 اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست، چون عبارت ضربه فرهنگی را چنین تعریف كرده اند:
تغییراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود.
این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیكر ملت ما فرود آمد كه جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نفهمیدیم!


 شاید افراد زیادی را ببینید كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غلیظ Americanاش تلفظ می كنند.
اما تعداد افرادی كه از واژه درود استفاده می كنند، بسیار نادر است!
همینطور كلمه Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye بسیار راحت تر از بدرود در دهان ها می چرخد. ما حتی به این هم بسنده نكرده ایم!
این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت هی خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند. سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت كریسمس اهتمام می ورزند!
جشن شب یلدا كه به بهانه بلند شدن روز، بری شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!
همه چیز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم سپندار مذگان به گوششان نخورده است.


چند سالی است حوالی 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد ولنتاین سوال كنی می داند كه " در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند. كلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت. اما كشیشی به نام والنتیوس ( ولنتاین ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد. كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود. سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می شود ... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق! "


اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!


جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.


سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.

 

اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل و مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها دو مقوله كاملا جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند!


برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، كسانی هستند كه توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی كنند و حیات خود را تا ارتفاع یك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و ایندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.


شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از 14فوریه ( Valentine ) به 29 بهمن ( سپندار مذگان ایرانیان باستان ) تغییر دهیم .
حالا به نظر شما ما باید کدوم روزو جشن بگیریم و به هم هدیه بدیم ولنتاین یا اسپندار مذگان؟من چند تا از معایب ولنتاینو میگم شما خودتون قضاوت کنین:

۱-روز ولنتاین هیچ ربطی به ما نداره و مال یه فرهنگ دیگس و ریشه محکمی هم نداره و به صورت یه اتفاق پدید اومده.

۲-اگه خوب توجه کنین میبینین روزی که ما جشن میگیریم مصادف با کشته شدن کسیه که مثلا میخوایم تو این روز براش بزرگداشت بگیریم.یعنی تو عزا جشن می گیریم. دقیقا یه چیزی تو مایه روز معلم، روزی که استاد مطهری گشته شده و ما درو دیوار کلاسا رو آذین می بندیم و به معلما هدیه می دیم.می بینین که این کار اشکال اساسی داره.

۳-روز ولنتاین معادلی در فرهنگ ما داره(اسپندار مذگان) که هم قدیمی تره و هم فلسفه محکم تری داره وبنابراین نباید جای این روزو در فرهنگ ما بگیره علی الخصوص که این دوروز تاریخشون خیلی به هم نزدیکه والا اگه این دو با هم فاصله مثلا ۶ ماهه داشتن مسلم بدونین بنده هیچ اعتراضی نمیکردم و میگفتم بذار مردم دو بار در سال روز دلدادگی داشته باشن و روابطشون زیبا تر بشه ولی وقتی شما امروز هدیه ولنتاین بدی نمی آی سه روز دیگه هدیه سپند (گفتم سپند چون حس میکنم سپندار مذگان یه کمی ثقیله و این جوری راحت تر جا می افته) بدی که!

ببینین ما تو این بلاگستان خیلی کارا باید بکنیم که خیلیاش انجام شده خیلیاشم نه ولی چیزی که هست اینه که بلاگستانی که می تونه ظرف یه هفته یلدا بازی رو مد کنه میتونه ظرف همون یه هفته و چند تا از این یه هفته ها ظرف چند سال حد اقل سنت خودمونو به خودمون بر گردونه.

من امسال به اونی که دوسش دارم ۲۹ بهمن هدیه میدم نه ۲۶ بهمن روشم مینویسم ((سپند مبارک!)) تو چطور؟   

* توضیح : چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست ؟

زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند ( سپندار مذگان ) ، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است.

این روز ایرانی بر همه شما دوستان مبارک و میمون

                       همیشه شاد باشید

------------------------------------------------------------------------

با تشکر از سایت سبندار مزکان

محمد دهدار - دبی ۲۸ بهمن۱۳۸۵


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 20:40 | |







مهرگان (والنتاین) مبارک

 به نام آنکه حق است و میمیراند و  هرگز نمیمیرد

چند سالی است حوالی 26 بهمن ماه (14 فوريه) كه می شود هياهو و هيجان را در خيابان ها

می بينيم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم والنتاین

به گوش می رسد ... اما ولنتاین یک سنت ایرانی نیست

به خاطر پاسداشت آیین کهن پارسی:

روز ۲۹ بهمن روز سپندار مذگان است روز عشق مبارکباد

 

 

مهرگان شاد باد

 

زرتشت بیا که با تو امید آید      

 شب نیز صدای پای خورشید آید

تاریخ اگر دوباره  تکرار شود     

 آدم به طواف  تخت جمشید  آید

 

 

چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نیست     

  عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست

   ما برتو حقیم و هم اوییم و نه اوییم         

  چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نیست

 

 

روز مهر و ماه و جشن فرخ مهرگان            

مهرافزا ای نگار مهر چهر مهربان

مهربانی كن به جشن مهرگان و روز مهر     

   مهربانی به، به روز مهر و جشن مهرگان

----------------------------------------------------------------------------------

 

محمد دهدار - دبی ۲۶ بهمن ماه ۱۳۸۵


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 9:47 | |







پرسپوليس با 2 گل بسيج فارس را مغلوب كرد

 

 درگيري لفظي امير قلعه‌نويي، سرمربي تيم ملي فوتبال ايران

 با محمد مايلي‌كهن، سرمربي سابق تيم ملي، شور خاصي را به برنامه

تلويزيوني نود بخشيد.


قلعه نويي با ارتباط تلفني و با حمله لفظي‌اش به ميهمان اين برنامه، از الفاظي

 استفاده كرد كه هر مخاطب غيرورزشي را هم به فكر فرو ‌برد!
"كل يوم" واژه‌اي بود كه سرمربي تيم ملي بارها در صحبت‌هايش استفاده كرد؛

در حاليكه اين كلمه عربي به حملات مورد نظر ژنرال ارتباطي نداشت.
قلعه‌نويي درباره شمار اعزامي ملي‌پوشان اعزامي به دوبي اظهار داشت:

 "كل يوم با 32 نفر امارات شركت كرديم."
با تكرار مكرر واژه "كل يوم" به نظر مي‌رسيد تيم ملي فوتبال ايران اقامت

 مادام العمري را در سرزمين شيخ نشين‌ها داشته است؛ اما بايد پذيرفت سرمربي

واژه "كلٌهم" را با "كل يوم" اشتباه گرفته بود.
* از ديگر ابهامات برنامه نود مي‌توان به قدمت بازيكنان فوتبال اشاره كرد.
زماني كه مايلي كهن ادعاي حضور 20 ساله يا 30 ساله در فوتبال ايران زمين را

مطرح كرد، به يك باره قلعه‌نويي از 2000 سال نام برد؛ يعني فعاليت چندين قرني

 مايلي كهن در فوتبال ايران!
* برنامه ديشب 90 كه با شور فراواني همراه بود، توانست نقش فراموش شده خود

 را ايفا كند.
اگر اين برنامه هميشه چنين باشد، مي‌تواند شفاف‌كننده و پاسخگوي ابهامات فراوان

فوتبال ايران باشد. 

 

)()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()(()()()()()()(()() 

پرسپوليس با 2 گل بسيج فارس

 را مغلوب كرد

تيم فوتبال پرسپوليس تهران با برتري دو بر صفر

مقابل مقاومت بسيج فارس به مرحله يك چهارم نهايي جام حذفي صعود كرد.

 تيم پرسپوليس بعدازظهر امروز در مرحله يك هشتم نهايي جام حذفي به مصاف 

مقاومت بسيج فارس رفت و در پايان با 2 گل ميهمان خود را شكست داد.
در دقيقه 16 عليرضا نيكبخت واحدي با استفاده از پاس حسين بادامكي گل اول بازي

 را به ثمر رساند تا نيمه نخست با يك گل به سود پرسپوليس خاتمه يابد.
در نيمه دوم بازيكنان ميهمان بازي بهتري ارائه داده و چندين موقعيت گل را به دست

آوردند اما در نهايت و در دومين دقيقه از وقت هاي تلف شده، احسان خرسندي با

 ضربه سر دومين گل پرسپوليس را به ثمر رساند تا تيم تهراني به مرحله يك چهارم

نهايي صعود كند.
احمد صالحي قضاوت اين بازي را برعهده داشت و به نوري و آشوبي از پرسپوليس

اخطار داد.
پرسپوليس در مرحله يك چهارم با برق تهران روبرو مي شود.
اسامي بازيكنان پرسپوليس: فرشيد كريمي، مسعود زارعي (86 محمد پروين)،

 الونگ الونگ، ابوالفضل حاجي زاده، فرزاد آشوبي، پژمان نوري، داود سيدعباسي،

 عليرضا نيكبخت واحدي (67 شيث رضايي)، محمدرضا ماماني (46 احسان

 خرسندي)، حسين بادامكي و مهرزاد معدنچي
سرمربي: مصطفي دنيزلي
اسامي بازيكنان بسيج فارس: عليرضا بابايي، احمد ملك پور، علي كردي،

محمد شريف زاده، محمد پورمند (84 شهرام رحيمي)، حسين كوشكي،

حميد فرحناك (78 جمال عباسي)، شاهرخ شباني، هاشم اسماعيل پور

 (46 هادي ممبيني)، صمد اكبري و روح اله رضايي
سرمربي: اصغر اكبري

---------------------------------------------------------------------------------------

محمد دهدار دبی/  ۱۳ / ۲ / ۲۰۰۷م


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 17:41 | |







عشق

                                                          (((عشق))))

خراش نشاًت آور تیغ تمشک

در سکوتی که جان

جنگل را

 به کرنش می میخواند

و خاک را به گسترش بارور شدن

تن

در پناه قامت ، درخت و بوته و چمن

با تماسی به وسعت دوست داشتن

سرود هستی را میخواند

و در سهمی جاودانه از بودن

بکارت شریف عشق را

                          حفظ میکند

تا کسی بیاید

کسی دیگر

کسی برای عاشق شدن

رشد

و تکامل هزاران ساله جان

و چه زیباست آن هنگام

که طراوت مستی زای شبنم جنگل

بر گامهای دو تن واحد

اندیشه باروری آینده ای روشن را

تصویر میکند

آینده ای که کار ونیاز

در کمال مطلوب استقلال

جدا ،

محاسبه مي شود

************

محمد دهدار دبی ۲۳ بهمن ۸۵


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 12:40 | |







طلوع خورشيد ولايت از افق فقاهت

 

طلوع خورشيد ولايت از افق فقاهت

شب را پشت سر گذاشتيم ، تا ولايت روز را شاهد گشتيم .

ديو را بيرون كرديم تا فرشته در آمد .

آري ... ايران ، ويران بود و ايراني در بند .

اسارت ، آزاد بود و آزادي ، اسير .

اما ، امام آمد و آزادي آورد و آزادي را از اسارت نجات داد .

و به اسلام آبرو و به مسلمانان اعتبار بخشيد .

و به اسكلتها روح .

به انديشه ها تابناكي .

به دلها شهامت .

به ديده ها بصيرت و به زندگيها جهت داد .

 

نفس گرم كدامين عيسي

سخن از معجزه ايران است .

سخن از صاعقه خشم و خروش

سخن از خشم گره خورده اين شيران است

كز قفس هاي هزاران ساله

رسته و آزادند .

از شكوهي كه در اين نهضت بود .

موج گسترده كه اين دعوت داشت

يك جهان مات و سراسيمه و سرگردانند

مردم زنده و بيدار جهان

با نگاهي نگران

ميگزند از سر حيرت انگشت

همه هر روز زهم ميپرسند :

ناگهان ...

نفس گرم كدامين عيسي

بر تن مرده صد ساله اين خلق دميد

يد بيضاي كدامين موسي

عقل را از سر فرعون بپراند

عشق و اخلاص كدام ابراهيم

آب بر آتش نمرود بريخت

يا كه اعجاز چه روح اللهي

با سر انگشت مسيحايي خويش

پيكر مرده و افسرده اين ايران را

به خداوند قسم ، بار دگر احيا كرد

آن كدام آذر بود

آن كدام آتش بر خواسته از سينه خاكستر بود ،

كه چنين محشر بي سابقه اي بر پا كرد

اينك از پيكر پر تاب و تب ميهن ما

كه بپا كرده چنين نهضت گسترده و ژرف

قصه ها ساخته اند

همه جا ورد زبانهاست كه : ايران ! ايران !

اين شماييد كه با هم همه جا شعر شهادت خوانديد

بر بلنداي زمان ،

پرچم سرخ ظفر بنشانديد

پس از آن ظلمت طولاني شب ،

اينك اين خانه خون باخته ميهن مان

كه پر از عطر بهاران گرديد

اينك اي ملت آگاه و رشيد !

چشمهاتان روشن

دستهاتان پربار

گامهاتان نستوه

قلبهاتان با هم

--------------------------------------------------------------------

محمددهدار-دبی  ۲۲ بهمن ماه ۱۳۸۵


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 10:6 | |







بلند بالای من

بلندبالای من!


                                 

بیدار که شدم
همه جا تاریک بود  چراغ
  مطالعه‌ی پدر را
از همان روزها
بیش‌تر از خورشید
دوست داشتم   
 
ز صدای قلم نی را بر کاغذ

«خواب بدی دیدی؟»
«چرا مثل حلاج
تکه تکه‌اش نکردند؟                                                                                                             مگر حلاج بردار نشد؟                                     

چقدر هم خوشحال بود!
«نه. حالا نه!
فردا حافظ می‌خوانیم.»

 خواب دیده بودی

مرا دیدی که راه میرفتم

عمر حساب نمی‌شود
به راه تو رفتن.
...
شعر می‌شوی بخوانم تو را بالای دار؟
شير می‌شوی بنوشم تو را
در کودکی‌ام راه بيفتم
کوچه به کوچه نشانت دهم؟
دستم را بگير
گم نشوم
نترسم.

...
پچپچه تمام نمی‌شد:
«فحش می‌دهد
يا ورد می‌خواند اين کافر
شمع‌‌آجينش کنيد بسوزد يک‌سر.»
...
تمام ‌شد او شعله‌ور
بشر روی خوش نديد
از همان روز
نان گران شد
زخم جنگ کرم گذاشت
کف دست آدم‌ها
هوا گرفته بود
قلب من
خاکستری می‌تپيد. 
...
تو را می‌ديد از بالای دار
بلندبالای من!
بلندبالا می‌ديد
سراسيمه
‌گذشتی از برابرش
چگونه از من می‌گذری؟
موهات آواز مرا می‌خواند
و لب‌هات به نام
مرا می‌خواند.
...
شعر می‌شوی بخوانم تو را بالای دار؟
شير می‌شوی بنوشم تو را
در کودکی‌ام
راه بيفتم کوچه به کوچه نشانت دهم؟
دستم را بگير
گم نشوم
نترسم.

پس تکلیف آن جسد زنده
در کابوس من چه شد؟

خدا بد است
یا خدا بودن؟

يعنی تو او را نديده بودی؟
کف دست خودت گم‌گشته
سرگردان و مبهوت
در آن‌همه خط و خوت
دنبال من می‌گشت
...
من نهنگم؟
يا عشق تو؟
نامم را صدا کنی آمده‌ام
آماده‌ام
سوت بزنی برمی‌گردم
تا نفس‌هات را بشمرم
فقط بگو آ...
آه
در اين اقيانوس آرام
می‌خواهم ببينم چه تغييری کرده‌ای
در همين يک نفس
در همين چشم به‌هم زدن.

هر چقدر ترسیده باشم

باز تو خدای منی
هر چقدر ترسیده باشم
در مرگ و زندگی دست و پا می‌زنما

 

که تعریف هماغوشی را میکنم
و عجیب است
هر وقت گریه می‌کنم
یاد شیطان می‌افتم.
بد است؟

بيا برگرديم به عصر حجر
بيا پاياپای معامله کنيم
مثلاً من سيب شکار ‌کنم
تو سرم را توی دامنت بگير
من اسب رام ‌کنم
تو روی ديوار تنم نقاشی بکش

با انگشت
طلوع خورشيد را به من نشان بده
غروب
خودم در تنت غرق می‌شوم
تا نبينم

جهان نا امن شده
توهين‌آميز و نا امن.
...
بيا برگرديم به عصری
که سالارش تو باشی
سالار آغوش من

که از فرمان هدم چراگاه
چشم بپوشی
و از من چشم نپوشی
و نپوشی
هيچ
و نترسی هيچ.
...
سيب شکار کنم برای تو؟
چه درختی بکارم؟
با چه کسی عکس بگيرم؟
دست در گردن گوزن
يا آهو؟
تو بگو.


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 19:38 | |







 

پرسپوليس در حضور 50هزار

 تماشاگر سپاهان را شكست داد


اين ديدار در پايان با نتيجه 2 بر

1 به نفع تيم پرسپوليس به پايان

رسيد.


 


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 18:25 | |







(( الیاس و عشقش))

                                            (( الیاس و عشقش))

 Untitled-1.gif

دو تائی نشسته بودند لب يک تخته سنگ، رو به دريا.
الياس گفت: نگاه کن خورشيد داره در می ياد، می بينی؟
- نه نمی بينم!
- برا اين نمی بينی که داری گريه می کنی! گريه نکن! نگا کن، می بينی!
- اين که گريه نيس، بارونه!
- نخير پس چرا فقط رو تو می باره؟!
- نگا کن رو تو ام هس!
- بذا خورشيد درآد تا ببينم.
- کوش پس؟
- چی؟
- خورشيدی که می گی!
- الان در می ياد.
- الياس! می دونی چقدر وقته نشستيم اينجا؟
- فکر کنم از ديروز تا حالا، نه؟
- نه نه خيلی بيشتره! خيلی، يادت نيس؟
- يعنی می خوای بگی بيشتر از يه روزه؟! خب دو روز، نه يه هفته، اصلاً هرچقدر تو بگی!

مهم اينه که خورشيد داره درمی ياد، نگاه کن!
- دارم نگات می کنم! وقتی تو هی می گی نگا کن حواسم پرت می شه!
- خب حالا ناراحت نشو! بگو چند وقته من و تو اينجا نشستيم و زل زديم به هم عزيزم؟
- تو نمی خوای قبول کنی، ما از همون روز اولی که خورشيد در اومد اينجائيم، چرا همه

 چی خيلی زود يادت می ره؟!
- آخه چطوری می شه ما از روز اولی که خورشيد در اومد اينجا نشسته باشيم؟! عمر

خورشيد که خيلی بيشتره!
- می دونم ولی من از وقتی که خودم خورشيدو ديدم قبول دارم، به قبلش کاری ندارم.
- يعنی قبل از ما عشق نبوده؟
- نه که نبوده.
- شايدم تو راس بگی.
- معلومه که راس می گم.
- آره!
- ...
- ...
- الياس!
- بعله؟!
- الياس؟
- جانم؟!
- الياس؟
- جانم! جانم! جانم! حرفتو بزن هی نگو الياس!
- آخه دوس دارم بهم بگی جانم!
- صدتا بت می گم جانم! حالا بگو!
- تو می دونی ما برا چی اينجا نشستيم؟
- نمی دونم، تو خودت بگو!
- ما برا اين نشستيم اينجا که به هم برسيم.
- بگو به وصال هم برسيم.
- پس چرا نمی رسيم؟
- بهت که گفتم اول بايد قصرمونو بسازيم بعد.
- کی اين قصر تو تموم می شه پس؟
- غصه نخور، هر وقت خورشيد در اومد تموم می شه، نگا کن خورشيد داره در می ياد!
- تو می بينی خورشيدو؟
- من؟ نه، من فقط خورشيدو حس می کنم.
- منو چی؟ حسم می کنی؟
- آره بابا!
- دروغ می گی!
- نه به خدا قشنگ دارم حِسِتِ می کنم.
- پس چرا من متوجه نمی شم؟
- برا اينکه وقتی آدم يکی يو دوس داره اونقدر تو خودش اونو جا می ده که ديگه

غير از اون چيز ديگه ای رو حس نمی کنه عزيزم با قلب اون نفس می زنه.
- ولی من دوس دارم هم حس بشم، هم حس کنم، هم بشنوم!
- باشه، بذا خورشيد درآد!
- پس چرا خورشيد در نمی اد؟
- در اومده عزيزم نگا کن!
- من که نمی بينمش!
- برا اينکه تو رو به خورشيد نگا نمی کنی، داری منو نگا می کنی، خورشيد اونوره،

جائی که خودت نشستی، نه جائی که من نشستم.
- نه، دوس دارم خورشيد خودمو نگا کنم.
- ده همين کارو کردی که چشات کم سو شد.
- مهم نيس! حتی اگه کورم بشم مهم نيس، نگات می کنم!
- ولی مهمه!
- مهم نيس!
- هس!
- نيس!
- هس!
- با من لج نکن الياس می گم مهم نيس، چشم خودمه می خوام کورشه، تا ياد تو توش بمونه!
- اونا چشای منم هس.
- پس چرا وقتی من گريه می کنم از اونا اشک در نمی ياد؟
- آخه خشک شده ديگه!
- ...
- ...
- الياس تو چقدر منو دوس داری؟
- قد خورشيد!
- يعنی قد خودم؟
- نه قد خورشيد.
- ...
- اِه پس چرا داری گريه می کنی؟
- برا اينکه تو خورشيدو بيشتر از من دوس داری بی وفا!
- نه به خدا! خورشيدو برا اين دوس دارم که می تونم باش تورو ببينم.
- قسم نخور! تو دروغم که بگی برا من عين راسه.
- هرچی تو بگی!
- ديدی الياس، حق با من بود؟! تو خورشيدو بهونه کردی که از زير بار دوس داشتن در بری!

- نه به خدا! من دوست دارم!
- قد من که نداری! داری؟
- خب، آره ديگه!
- اگه قد من، منو دوس داشتی تا حالا هزار باره مرده بود!
- حالام مردم!
- برا من که نمردی!
- من تو تو نيست شدم خره!
- راس می گی! من خرم که بيشتر از اين نمی تونم تو رو دوس داشته باشم!
- ...
- ...
- ...
- نمی خوای ديگه بريم؟
- کجا بريم؟
- بريم تو قصرمون ديگه!
- گفتم صبر کن تا خورشيد در بياد بعد.
- پس چرا در نمی ياد؟
- داره در می ياد يه دقه صبر کن!
- من ديگه صبر ندارم الياس! تو همه اش همينو می گی!
- آدم که تا خورشيد در نياد جائی نمی تونه بره! راهشو گم می کنه تو تاريکی.
- تو يه بار می گی در اومده يه بار می گی در نيومده!
- نه در اومده ولی نصفش پشت کوها جامونده.
- پشت کدوم کوها الياس؟
- پيدا نيس که!
- چرا؟
- برا اينکه خيلی دوره.
- برو کمکش کن زودتر در بياد ببينيمش تا ببينمت!
- تو که می دونی از بس نشستم اينجا پاهام ديگه جون نداره.
- می گم نکنه الياس من و تو هم بشيم شکل اون پير زن پيرمرده که با لباس

 عروسيشون تو قاب عکس موندن، يادت هس؟
- آره، ولی ما هنوز خيلی مونده تا به سن اونا برسيم عزيزم.
- اين قدر که تو دس دس می کنی عمرمون از اونام بيشتر می شه!
- من تا آخرشم که شده صبر می کنم عزيزم!
- پس چرا صبر نکری منم کورشم.
- من صبر کردم به خدا عزيزم!
- اينقد به من نگو عزيزم! من مگه عزيز توام؟! من عزيز الياسم!
- خب منم الياسم ديگه!
- پس چرا نصفت ام پيشم نيس؟
- من تو خودم جا موندم عزيزم.
- نصفه تم برام بسه
- راس می گی؟
- حتی يه نوک انگشتتم برام بسه، قد سر سوزن! همين قدر که بو تورو بده
- پس گريه نکن! چشات کور می شه ها!
- باشه!
- ...
- ...
- چرا همه جا سياس؟
- خودت گفتی بايد صبر کنيم تا خورشيد درآد!
- پس بشينيم تا خورشيد درآد، هان؟!
- باشه، ولی الياس می گم چرا ديگه صدا دريا رو نمی شنوم؟
- آره راس می گی آ منم نمی شنوم.
- نکنه کر شديم؟!
- نه، دريا از اينجا رفته!
- کجا می تونه رفته باشه الياس؟
- چه می دونم شايد برگشته رفته پيش بچه هاش.
- کدوم بچه هاش؟
- رودخونه ها و جوبا ديگه!
- چرا حرفای خنده دار می زنی؟
- برا اينکه تو رو بخندونم خوشحال شی!
- من که ديگه يادم نمی ياد خوشحالی چه رنگی بود.
- آبی بود.
- آبی؟!
- آره!
- آبی چه رنگيه؟
- رنگ آسمون ديگه!
- يعنی سياس؟
- آسمون که سيا نمی شه.
- چرا نمی شه، پس شبا چطوريه که آسمون سيا می شه؟!
- اون مال وقتيه که خورشيد نباشه.
- حالام که نيس!
- چرا هس!
- نيس!
- هس!
- نيس!
- هس!
- نيس!
- می گم نيس، بگو خب!
- خب نيس! اصلن هيچی نيس! حالا راحت شدی؟!
- تو پير شدی الياس، برا همين زور می گی!
- ولی تو روز به روز جوون تر می شی برا همين عاشق حرف زوری!
- من عاشق توام نه حرفات، برا همين هيچوقت برام پير نمی شی.
- توکه آخه خيلی وقته منو نديدی!
- برا همين از بس گريه کردم دارم خودمم پير می شم!
- نه نمی شی، صبر کن قصرمو بسازم!
- می ترسم از قصرت!
- چرا؟
- می ترسم بريم تو قصرت، عين يه گورِ گود من اون تو گم شم!
- اونوقت من از غصه دق می کنم!
- مثل حالا که گم شديم پشت کوها؟!
- آره!
- ...
- ...
- می گم الياس! تو می دونی چرا عشق گناهه؟!
- نه نمی دونم، مگه گناهه؟
- آره گناهه!
- چرا؟
- برا اينکه خيلی عذاب داره!
- راسی؟
- آره، هيچ وقتم بخشيده نمی شه! برا همينه که الان داريم تو آتيش عشق کباب می شيم!
- پس چرا بازم داری گريه می کنی؟
- برا اينکه عين بارون آتيششو خاموش کنم.
- چرا؟
- آخه من به جا تو ام عاشقم الياس!

()()()()()()()()ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ()()()()()()()()()()

محمد دهدار     دبی    ۵/۲/۲۰۰۷م


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 20:30 | |







حکیم عمر خیام

                                    بسم الله الرّحمن الرّحیم

برخیز   و   بیا  بتا   برای  دل  ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

)()()()()()()()()()()(

چون عهده نمیشود کسی فردا را

حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد    و     نیابد    ما    را

()()()()()()()()()()(()

قرآن که مهیمن کلام خوانند آنرا

گه گاه نه بر دوام   خوانند   آنرا

بر گرد پیاله آیتی هست مقیم

کاندر همه جا مدام خوانند آنرا

)()()()()()()()()()()()

ایدل غم این  جهان  فرسوده مخور

بیهوده نئی  غمان  بیهوده   مخور

چون بوده گذشت و نیست نا بوده پدید

خوش باش غم بوده و نابوده مخور

)()()()()()()()()()()()(

گر  آمدنم   بخود   بدی    نامدمی

ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

به زان بندی که اندر این ویر خراب

نه آمدمی  نه شدمی  نه بدمی

)()()()()()(()())()()()()())(()()()()())())()()))(()()()(()())(()()()()()()()()())()())()()(())()()()()()

از رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری

 


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 9:54 | |







من و تو

 

نشود فاش کسی، آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گويم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

 

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانی نگران من و توست

 

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسيد
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

 

اين همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گوئی و خيالی ز جهان من و توست

 

نقش ما گو ننگارند به ديباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست

 

سايه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 10:41 | |







طراح :محمد دهدار

بازدید کننده محترم فقط بگید  کدوم یکی خوشگل تره

این دو تا آخرین مدلهای ساخته شده سال۲۰۰۷ میباشد

 

عکس شماره (۱)

طراح :محمد دهدار

جنس: سنگ اصل اتریش از شر کت سواروفسکی

رنگ : مختلف بر حسب سلیقه مشتری

 

عکس شماره (۲)

طراح :محمد دهدار

جنس: سنگ اصل اتریش از شر کت سواروفسکی

رنگ : مختلف بر حسب سلیقه مشتری


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 22:15 | |







(م س)

                                                     (م - س)

امروز یکی از بد ترین روزهای زندگیمه امروز جمعه است امروز روزیه که یکی از بهترین دوستام که پدرش رو از دست داده به جای اینکه دست در دست پدرش بر گرده ایران .قراره با جسد بی جان باباش برگرده به وطن .

من دیشب باهاش صحبت کردم  خیلی دلش گرفته بود قراره امروز ساعت ۱۲ پرواز کنند ایران .

باور کن از لحظه ای که فهمیدم قراره برگرده ایران دیگه دبی برام جهنم شده . دلم خیلی گرفته

باباش عاشق امام رضا بود خودش هم همین طور

یا امام رضا یا ضامن آهو به حق این ایام مقدس  به حق حسین شفای عاجل این عزیز رو از درگاه مقدست خواهانم.

روحش شاد و یادش گرامی باد 


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 10:43 | |







بی نیاز

                                           بنام حق

با عرض معذرت از تمامی شما عزیزانی که هر روز از این وبلاگ دیدن میکردید .

به خاطر پاره ای از مشکلاتی که باعث شده بود نوشته های این وبلاگ به هم بریزد و قابل درست کردن هم نبود و با تشکر از عزیزانی که سعی کردند که این مشکل را حل کنند اما راه به جایی نبردند تصمیم به حذف وبلاگ قبلی و شروع دوباره وبلاگ نویسی کردم من حتما از مطالب قبلی که کپی آن در دسترسم هست در آینده استفاده خواهم کرد اما تنها ناراحتی من حذف نظرات خوب شما عزیزان و پیوند های من وشما خوبان است که امید وارم با لطف و همراهی و همکاری شما دوستان دوباره به جمع شما عزیزان برگردم.   

بی نیاز

 

دست نياز سوى تو اى بى‏نياز باز
من با هزار اميد كنون مى‏كنم دراز
اصنام را شكسته‏ام و با تو بسته‏ام‏
عهد گسسته را كه تويى يار دلنواز
در خلوت صفاى تو افتاده‏ام به عجز
اى كار ساز بنده نواز اى خدا بساز
من غرق فكر و ذكر و عمل با توام چنين‏
رو كرده سر نهاده دل داده در فراز
مقصود من زقبله تويى از نماز تو
ورنه تو بى‏نيازى از اين روزه و نماز
دانى نياز و راز چه گويم نياز خود
اى باخبر ز راز بگويم نياز باز؟
يارب تويى كه آگهى از راز بندگان‏
يارب تويى كه با تو توان گفت و كرد راز
خواهم از اين بيان به تو آيم دمى زخود
طبعم چو خاطرم به در آيد در اهتراز
يارب مرا زصحنه ناسوت مردگان‏
بيرون بيار و دور كن از جان و ديده آز
آنسان كه بى‏نياز تويى اى خداى من‏
دارم به ذات قادر تو آن چنان نياز
گاه از فراق روى تو از دل رود شكيب‏
گاه از وصال روى تو دل مى‏رود فراز
بگسسته‏ام زغير تو پيوسته‏ام به تو
زآنرو طلب كنم زتو بسيار امتياز
مى‏جويمت ز روى صداقت از آن جهت‏
خواهم كه يابمت به حقيقت نه با مجاز
بسيار شد نياز دهدار در غربت از ادب‏
ايجاز لازم است و ز اطناب احتراز

محمددهدار-دبی ۲۵ / ۰۱ / ۲۰۰۷م


[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 13:36 | |







   السلام علی الحسین و علی اولاد الحسین
 
تعزی

 

اين كشته فتاده به هامون حسين توست

وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

اين نخل تر، كز آتش جان سوز تشنگى
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست

اين ماهى فتاده، به درياى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست

اين غرقه محيط شهادت كه روى دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست

اين خشك لب فتاده دور از لب فرات
كز خون او زمين شده جيحون، حسين توست

اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست

اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

طفل

(این مطلب از مطالب قدیمی بوده که دوباره آنرا کپی کردم)

[+] نوشته شده توسط محمد دهدار - دبی 2007 م در 12:55 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست